بوی خوب سطل آشغال!

یک چیزایی، یک بوهایی، یک لحظه هایی… پرتم می کنه به سالای ( سالهای ) دور. یکی اش بوی خفیف و ملایم سطل زباله است. سطل زباله ای که نسبتا پر شده باشه ( با میوه بیشتر) و صاحب خونه یادش رفته بزارتش جلو درکه سوپور ببرتش.

برای من این بو یادآور اواخر دهه شصت و اوایل دهه هفتاد. نمی دونم چرا فیلم هندی را هم یادم میندازه و ویدیوهای فیلم کوچیک t ۷سونی. اگه مدلش اشتباه نکنم.

یادم بعضی آشناها که خونشون پایین شهر بود، بعضی وقتا تو آشپزخونشون این بو میومد. و خیلی جالب که من این بو را دوستش داشتم ( فک کنم هنوزم دارم تا حدودی ). این بو معنیش این بود که رفتیم یک جایی مهمونی. یک جایی که میشه توش فیلمفارسی بی دغدغه دید. ( تو خونه ما این فیلما ممنوع بود ).

خرید کردن از بقالی هم بود. قیمت قاقالی لی، به طرز چشمگیری با این طرف شهر فرق داشت. یک بازی هایی هم بود که بچه های بالاشهر، عمرا سرشون میشد. یکی اش تیله بازی بود. یکی دیگه اش کمربند بازی بود… خیلی دوست داشتم این چیزا را. از همون اولش از بچه سوسولا، بدم میومد. هنوزم همینطور.

خونه ما بهترین جای شهر بود. ولی من ذاتا متعلق به همون پایین شهر بودم. همون جایی که تو آشپزخونه هاش بعضی وقتا، یک بوی خفیف زباله می یومد.

امیروووو میخواد فردا بره سینما

فردا قرار با هانی بریم سینما. هانی بهترین دوستم. مثل اینکه اسم فیلم تیغ زن یا یک چیزی تو همین مایه هاست. هانی گفت داوود نژاد کارگردانش. داوود نژاد نمیخوام بگم کارگردان برجسته ای، ولی من فیلماش دوست دارم. چطور بعضی ها میگن سینمای کیارستمی را دوست دارند، خب منم یکی از اونایی که کاراش دوست دارم داوود نژاد. اصلا از کل خونوادشون خوشم میاد، بخصوص اون پسر کپل که شبیه خودم. عاشق بازی شم. فکر کنم برادر زاده داوود نژاد.

سازدهنی

جمعه تلویزیون فیلم “سازدهنی” را گذاشت. این امیرووووو عشق من، انگارهمه بچگی های من. اصلا چطور بگم شخصیت ام از چه کسانی تاثیر گرفته.

شخصیت من = امیروووو + بامزی + صمدآقا + بابای خدابیامرزم + بهروز وثوقی ( گوزنها، رضاموتوری، همسفر و ماه عسل ) + گاندی + مادرترزا + مسیح + لنی ( شخصیت اصلی داستان “خداحافظ گاری کوپر” ) + مشد حسن ( شخصیت اصلی فیلم گاو ) + کپل ( مدرسه موشها ) … و هرچی آدم یاغی تو دنیا پیدا میشه. مثل جیمزدین و…

با همه این حرفا خوب که فک می کنم می بینم اصلی هاش، بامزی و کپل و صمدآقا و امیروووو هستند. اینم از شخصیت من خلاصه.

اسهال و روز خبرنگار

امروز اسهال گرفته بودم و دوسه روز پیش روزخبرنگار بود، ربطش به اینه. البته یک ربط دیگه هم داره: بین روزخبرنگاری که وزارت ارشاد برگزار کننده اش باشه و اسهال، به نظر من یک رابطه مستقیم وجود داره. در اصل هردوش مثل هم می مونه.

آنز گفت: امروز چندم؟ گفتم ۱۷ مرداد. در ادامه گفتم  روز خبرنگار آنزی! البته اینو با پوزخند گفتم. آنز نوشت: “هه” فقط همین. ( داشتیم تو گوگل تالک چت می کردیم ) مطمئنم وقت نوشتنش پوزخند زد؛ ولی نه از اون پوزخندهایی که حس داره، یک پوزخند بی حس. خیلی بی حس.

من داشتم رویا می بافتم: مثلا روزخبرنگار همه بچه ها یک جشن حسابی می گرفتند. تا صبح مست می کردند و می رقصیدند. آنز هم با شنیدن اینکه امروز ۱۷ مرداد، بجای حساب کردن تاریخ چکی که توی راه داره، به جشن شبش فکر می کرد. ممد باریکانی هم شاد و شنگول از راه می رسید و یک نخ سیگار با عشق روشن می کرد و می گفت و می خندید. اون خبرنگاری هم که رفته تو کارواش ماشین میشوره، لابد هنوز خبرنگار بود و خلاصه یک گوشه ای از اون جشن هم مال اون بود.

ومنم روم می شد تا روی استاتوس گوگل تالک بنویسم: روزخبرنگارتون مبارک!

البته اینا رویا بود همش. گفتم که داشتم رویا می بافتم. روی گوگل هیچی ننوشتم. می دونم که برای خیلی ها( ازجمله خودم ) از فحش خوار و مادر بدتر این جمله.

هیچی

پست قبلی را مجبور شدم پاکش کنم. چونکه کلمات ش می چپید تو هم و نمی دونم چرا هرکاری می کردم درست نمی شد. گور باباش، چیکارش کنم.

چقدر هم که دوستش داشتم.

داستان دو شهر

بزرگترین لحظه آفرینش، نوشتن است. آنگاه که کلمه آغاز می شود. یا بهتر بگیم زاییده می شود، از بطن قلم. چه فرقی می کنه این قلم جنسش از پرقو باشه با مرکب یا کیبورد پلاستیکی باشه در آستانه قرن ۲۱. حتی این قلم یک روزی ( نه خیلی دور ) میشه گویش. یعنی ما میگیم و نرم افزار می نویسه.

کی بود که گفت: ” در آغاز فقط کلمه بود “. شریعتی را مطمئنم که گفته، حالا نمی دونم نقل قول بوده، یا خودش گفته. در هر صورت به نظر من در آغاز کلمه نبود؛ در آغاز دستی بود که میخواست کلمه را بنویسه.

از این بگذریم.

نقطه

از نقطه خوشم میاد. ( یعنی دوست دارم نقطه اش را بخونید ) ههههه حتی بیشتر از اون باید بگم … ( سه نقطه ) را دوست دارم. هوووووم اون که دیگه عشقم.

بعضی وقتا در جواب اینکه چطور زندگی کردی؟ دوست دارم بگم … ” سه نقطه ”

دبیرستان دخترونه

دبیرستان دخترونه تو زندگی خیلی از پسرا جای مهمی. بدترین حالتش اینه که اونجا عاشق یک دختر دبیرستانی بشن. اون وقت که باید به تنهایی جور همه فیلمفارسی ها و احساسات دارماتیک و … را با هم بکشن. منظورم اینه که عشق دبیرستانی، یک جورایی خیلی حس نوستالژیک باهاش میاد … ” سه نقطه ”

امروز رفته بودم آرایشگاه. من همیشه عادتم مواقعی که شیرازم، میرم یک آرایشگاه پشت پارک شهر ( یک پارک بزرگ که تو دل شهر) همه این زرهای نفس گیر را زدم تا بگم پشت پارک شهر ما یک دبیرستان دخترونه است؛ به اسم ” سمیه ” که شامل یک پیش دانشگاهی به اسم فاطمه زهرا هم میشه.

من جلو در همین پیش دانشگاهی کذایی عاشق شدم. درست ۴ یا ۵ سال پیش. عاشق دختری که چشاش آبی بود و پوست صورتش سفید سفید، پر از جوش. با قد کوتاه اونجا ایستاده بود. یک مشت کاغذ تو دستش بود، تو اون کاغذا با ساده ترین کلماتی که بلد بود علیه صاحب کارش شکایت کرده بود. طرف دستمزد دوماه کارکردنش را خورده بود و این بچه اصلا نمیخواست اولین درآمدش هاپولی بشه.

به من گفت: ” یک نیگا بهش بنداز ببین چطور، خوب نوشتم؟ ” . من خوندم و از سادگی اش متنش خنده ام گرفت. البته خیلی مودبانه جوری که اصلا دلش نشکونم، بهش گفتم باید یک کم اداری تر بنویسی.

یادم بالاخره پولش گرفت. و همینطور یادم اون کسی که ازش شکایت کرد، همیشه مثل یک کابوس به خوابش میومد. ( نمی دونم واقعا باهاش چیکار کرده بود ) هیچ وقت هم ازش نپرسیدم.

درهرحال، درست دوماه بعد، عاشق همون دختری شدم که صورتش پر جوش بود، چشاش آبی بود و با صورت خجالتی یک ریز می خندید.

حالا دیگه روزهایی زیادی از جدایی مون میگذره. یک جورایی واقعی هم جدا شدیم، نه از اون جدا شدنایی که قابل درست کردن. اصلا اون رفته دنبال زندگی اش، منم که هر روز خدا یک گوشه ای آواره ام و چند سال که رسما خانه به دوش شدم.

با این وجود حتی حالا هم بعد چند سال یادش میافتم و یک لبخند گوشه لبم میشینه و از ته فلبم براش آرزوی خوشبختی می کنم. خیلی وقتا مثل الان ساعت حساب می کنم: الان ساعت ۱۲ شب، پس اونجا ۱ و ۲ ظهر و لابد الان میخواد بره نهار بخوره.

می دونم که تو یک کتابخونه کار میکنه ( یا یک همچین جایی )، خیلی وقتا دوست داشتم بدونم محل کارش چه شکلی؟ اون افسر پلیس که می گفت شکل منه و از دیدنش دلش میریزیه، کی …

حالا دیگه همه این حرف ها شده زرشک. بعضی ها واسه اینکه خودشون خر کنند میگن خاطره! ولی من می دونم که زرشک.

بهترین حرف را ” آنز” زد؛ وقتی قصه روزهایی تنهایی و دربدری ام تو ترکیه براش گفتم. آنزی گفت: “خوبیش به این بود که بزرگ شدی”

دیگه حوصله ندارم. چه حرفام به نتیجه منطقی رسیده، چه نرسیده میخوام تمومش کن. هرکی دوست داشت تو ذهن خودش ادامه بده. هههههههههه

وبلاگ

اصلا خوبی وبلاگ اینه که هر جور دوست داری می نویسی. یک ادیتور استخون خرد کرده و با سواد مثل “باقر معین” هم متنت را چک نمیکنه که از ترسش ۲۴ ساعت گزارش آماده ات بالا و پایین کنی و هی از نو بخونی مبادا سوتی داده باشی.

وبلاگ یعنی اینکه آزادی. یعنی عرعر کن و نترس که بگن فلانی خر شده. اگه گفتن هم بهشون بگو بیلاخ ودر مدح خر بودن براشون قلعه حیوانات جرج ارول را مثال بزن که خر مظهر شعور و آگاهی بود. بعد دهنشون بسته میشه و در گاله را میبندن. البته نوشتن کت و شلواری هم خوب، ولی اون باشه واسه همون وبسایت ها و بی بی سی و آدم های گنده گنده.

تو وبلاگ من میگم نویسندش اگه دوست داشت باید بکشه پایین بشاشه. به کسی چه؟ اینجا زمین شخصی. کسی اگه دوست نداره رد نشه.

پی نوشت : یکی از دوستای دختر قدیمی ام امشب اومد دنبالم. خیلی خوش گذشت.

پی نوشت ۲ : همینجوری کرمم گرفت، عنوان این پست بزارم داستان دو شهر! چه ربطی داشت اصلا هههههههههههههه

اولین خواننده چمدون

چمدون، یک خواننده داره. تازه باید بگم که حداقل یک خواننده، ممکن کسی دیگه هم اینجا اومده باشه ولی نظر نداده باشه. در هرصورت اولین خواننده واقعی اینجا، ( بجز کسایی که خودم بهشون گفتم ) خانمی هستند به اسم سارا.

اینقدر برام عجیب بود که اینجا را چه جوری پیدا کرده که بهش ایمیل زدم و ازش پرسیدم ههههههههه. حالا بنده خدا پیش خودش میگه این دیگه کی بود!

در هرصورت دمت گرم سارا.

پی نوشت: چه کیفی کردم امشب. این کیفش خیلی بیشتر از وقتی که مثلا گزارش آدم، هوار هزار نفر میخونن یا گوش میدن. یک لذت واقعی، مثل گپ زدن.

بی خبری، خوش خبری :)

چمدون مونده تا بشه اون چیزی که قرار بشه. ولی واسه اینکه چراغش روشن نگه دارم باید توش بنویسم تا موتورش کم کم داغ بشه. دیشب یک چیزی نوشتم که صبح پاکش کردم ( از بس که خرم، وگرنه چه دلیلی داره آدم چیزی که تو بلاگ شخصی اش مینویسه را پاک کنه ) در هر صورت امشب چیزی واسه نوشتن ندارم، هیچی.

ساعت ۳ شب تو شیراز. هوا نسبتا گرم و کوچه مون را مثل همیشه یک اداره ای ( شاید فاضلاب ) زیر و رو کرده. با دوستام، یک دست حکم زدیم.

از اون شبای بی خبری. الان بی بی سی و گویا را چک کردم، همه چی مرتب.

هیشکی هم آنلاین نیست. ولی شنیدین که میگن بی خبری، خوش خبری … آخ که کف دستم میخاره.

دیگه هم حرفی نیست. مجبور نیست که آدم وقتی حرفی نداره هی زورکی زر بزنه.

چمدان نه، چمدون!

 چمدان قرار بود تو استانبول بدنیا بیاد. شهری که نصفش تو آسیاست، نصفش تو اروپا. و جالب بدونید که قسمت آسیایی‌اش گرونتر از اروپایی‌اش. با این وجود چمدان اونجا بدنیا نیومد. فقط نویسنده‌اش که من باشم، چند روزی اونجا بودم. تو خیابون استقلالش( یک خیابون معروف دقیقا چسبیده به میدون تقسیم که تو روز مرکز خرید، شبا مرکز عیاشی )تا نیمه های شب پرسه زدم، با ایرانی های باحالش چند تا برنامه ساختم و دست آخربا یک پرواز شرکت ترکیش که خلبانش بدون شک تا قبل از اون خر هم نرونده بود، برگشتم ایران. 

حالا این اتفاقا کی بود، یک هفته مونده به عید. درست روزچهارشنبه سوری بود که برای ساخت برنامه های نورزی رفتم دوبی. به خودم گفتم چه خوب شد، قسمت بوده چمدون اونجا بدنیا بیاد لابد. ولی اونجا هم خبری نشد که نشد. فقط فرقش این بود که دوبی خیابون باحالی هم نداشت که نویسنده چمدون که من باشم توش پرسه بزنم. چند تا مرکز خرید درپیت و تعداد متنابهی کاباره ایرانی. چند تا دیسکو خارجی ام داره که همون شب یکی از دوستای ما لطف کرد و بردمون اونجا ولی ازبدشانسی دوتا آدم بی جنبه دعواشون شد و ته مونده آبجوشون را هم ریختن رو من. سفرمون هم اینقدر فشرده بود که همش تو حرص و جوش ساختن گزارش و چه کنم چه نکنم بودیم.

 

خلاصه برنامه‌های نوروزی را ساختیم، گزارش هاش را هم نوشتیم و برگشتیم ایران، از فرودگاه شماره ۲ دوبی که بوی گند مسافراش آدم خفه میکنه و فری شاپش مایه خجالت.

 

امشب ولی یک خبرایی شد. زیر دوش بودم که احساس کردم، یک چیزی داره به مخم فشار میاره. داشتم صورتم اصلاح می‌کردم که دیدم فشارش بیشتر شده. همچین که یک خورده کرم مرطوب کننده زدم به پوستم و نشستم پشت میزم، فشار به حد نهایتش رسید و اینجوری شد که چمدون بدنیا اومد.

 

درست در ساعت ۲ شب درشیراز. جایی که مطمئنم هیچ جای دنیا هوای الانش را نداره. امروز سه‌شنبه است و فکر کنم ۲۷ فروردین. من یاسر هستم و بعد از ماهها بارداری امروز چمدونم بدنیا اومد. درکنار پنجره اتاقم. جایی که هروقت مدرسه نمی‌رفتم از اونجا باغچه خونمون دید می‌زدم که روزهای بارونی‌اش فوق العاده است.

 

تنها اتفاق دیگه موقع بدنیا اومدن چمدون، دوست دختر سابقم بود که بعد از کلی وقت آنلاین شد و متاسفانه یا از بدشانسی من چون در آستانه پریود شدن قرار داشت، اخلاقش خوب نبود و یک چند خطی تو مسنجر نق زد و رفت.

 یک چیز دیگه: چمدون تغییر خواهد کرد، همه چیزش. هم شیوه نوشتنش، هم طراحی‌اش و هم خیلی چیزای دیگش. فردا قوانین‌اش را می‌نویسم و میگم اصلا قرار اینجا چی بشه.