بزرگترین لحظه آفرینش، نوشتن است. آنگاه که کلمه آغاز می شود. یا بهتر بگیم زاییده می شود، از بطن قلم. چه فرقی می کنه این قلم جنسش از پرقو باشه با مرکب یا کیبورد پلاستیکی باشه در آستانه قرن ۲۱. حتی این قلم یک روزی ( نه خیلی دور ) میشه گویش. یعنی ما میگیم و نرم افزار می نویسه.
کی بود که گفت: ” در آغاز فقط کلمه بود “. شریعتی را مطمئنم که گفته، حالا نمی دونم نقل قول بوده، یا خودش گفته. در هر صورت به نظر من در آغاز کلمه نبود؛ در آغاز دستی بود که میخواست کلمه را بنویسه.
از این بگذریم.
نقطه
از نقطه خوشم میاد. ( یعنی دوست دارم نقطه اش را بخونید ) ههههه حتی بیشتر از اون باید بگم … ( سه نقطه ) را دوست دارم. هوووووم اون که دیگه عشقم.
بعضی وقتا در جواب اینکه چطور زندگی کردی؟ دوست دارم بگم … ” سه نقطه ”
دبیرستان دخترونه
دبیرستان دخترونه تو زندگی خیلی از پسرا جای مهمی. بدترین حالتش اینه که اونجا عاشق یک دختر دبیرستانی بشن. اون وقت که باید به تنهایی جور همه فیلمفارسی ها و احساسات دارماتیک و … را با هم بکشن. منظورم اینه که عشق دبیرستانی، یک جورایی خیلی حس نوستالژیک باهاش میاد … ” سه نقطه ”
امروز رفته بودم آرایشگاه. من همیشه عادتم مواقعی که شیرازم، میرم یک آرایشگاه پشت پارک شهر ( یک پارک بزرگ که تو دل شهر) همه این زرهای نفس گیر را زدم تا بگم پشت پارک شهر ما یک دبیرستان دخترونه است؛ به اسم ” سمیه ” که شامل یک پیش دانشگاهی به اسم فاطمه زهرا هم میشه.
من جلو در همین پیش دانشگاهی کذایی عاشق شدم. درست ۴ یا ۵ سال پیش. عاشق دختری که چشاش آبی بود و پوست صورتش سفید سفید، پر از جوش. با قد کوتاه اونجا ایستاده بود. یک مشت کاغذ تو دستش بود، تو اون کاغذا با ساده ترین کلماتی که بلد بود علیه صاحب کارش شکایت کرده بود. طرف دستمزد دوماه کارکردنش را خورده بود و این بچه اصلا نمیخواست اولین درآمدش هاپولی بشه.
به من گفت: ” یک نیگا بهش بنداز ببین چطور، خوب نوشتم؟ ” . من خوندم و از سادگی اش متنش خنده ام گرفت. البته خیلی مودبانه جوری که اصلا دلش نشکونم، بهش گفتم باید یک کم اداری تر بنویسی.
یادم بالاخره پولش گرفت. و همینطور یادم اون کسی که ازش شکایت کرد، همیشه مثل یک کابوس به خوابش میومد. ( نمی دونم واقعا باهاش چیکار کرده بود ) هیچ وقت هم ازش نپرسیدم.
درهرحال، درست دوماه بعد، عاشق همون دختری شدم که صورتش پر جوش بود، چشاش آبی بود و با صورت خجالتی یک ریز می خندید.
حالا دیگه روزهایی زیادی از جدایی مون میگذره. یک جورایی واقعی هم جدا شدیم، نه از اون جدا شدنایی که قابل درست کردن. اصلا اون رفته دنبال زندگی اش، منم که هر روز خدا یک گوشه ای آواره ام و چند سال که رسما خانه به دوش شدم.
با این وجود حتی حالا هم بعد چند سال یادش میافتم و یک لبخند گوشه لبم میشینه و از ته فلبم براش آرزوی خوشبختی می کنم. خیلی وقتا مثل الان ساعت حساب می کنم: الان ساعت ۱۲ شب، پس اونجا ۱ و ۲ ظهر و لابد الان میخواد بره نهار بخوره.
می دونم که تو یک کتابخونه کار میکنه ( یا یک همچین جایی )، خیلی وقتا دوست داشتم بدونم محل کارش چه شکلی؟ اون افسر پلیس که می گفت شکل منه و از دیدنش دلش میریزیه، کی …
حالا دیگه همه این حرف ها شده زرشک. بعضی ها واسه اینکه خودشون خر کنند میگن خاطره! ولی من می دونم که زرشک.
بهترین حرف را ” آنز” زد؛ وقتی قصه روزهایی تنهایی و دربدری ام تو ترکیه براش گفتم. آنزی گفت: “خوبیش به این بود که بزرگ شدی”
دیگه حوصله ندارم. چه حرفام به نتیجه منطقی رسیده، چه نرسیده میخوام تمومش کن. هرکی دوست داشت تو ذهن خودش ادامه بده. هههههههههه
وبلاگ
اصلا خوبی وبلاگ اینه که هر جور دوست داری می نویسی. یک ادیتور استخون خرد کرده و با سواد مثل “باقر معین” هم متنت را چک نمیکنه که از ترسش ۲۴ ساعت گزارش آماده ات بالا و پایین کنی و هی از نو بخونی مبادا سوتی داده باشی.
وبلاگ یعنی اینکه آزادی. یعنی عرعر کن و نترس که بگن فلانی خر شده. اگه گفتن هم بهشون بگو بیلاخ ودر مدح خر بودن براشون قلعه حیوانات جرج ارول را مثال بزن که خر مظهر شعور و آگاهی بود. بعد دهنشون بسته میشه و در گاله را میبندن. البته نوشتن کت و شلواری هم خوب، ولی اون باشه واسه همون وبسایت ها و بی بی سی و آدم های گنده گنده.
تو وبلاگ من میگم نویسندش اگه دوست داشت باید بکشه پایین بشاشه. به کسی چه؟ اینجا زمین شخصی. کسی اگه دوست نداره رد نشه.
پی نوشت : یکی از دوستای دختر قدیمی ام امشب اومد دنبالم. خیلی خوش گذشت.
پی نوشت ۲ : همینجوری کرمم گرفت، عنوان این پست بزارم داستان دو شهر! چه ربطی داشت اصلا هههههههههههههه