بهاران خجسته باد

به چه دردی میخوریم ما. ما که نفهمیدیم عید تو خونه امید رضا میرصیافی چجوری گذشت. ما که نمی دونیم تو دل مامان رکسانا صابری چی میگذره. ما که نمی دونیم تو سر رکسانا، چی میگذره.

ما که بعضی وقتا فراموش می کنیم اونایی که پشت دیوار زندون، سالشون تحویل شد.

میزان برودت هوا

بس ناجوانمردانه سرد است.

پولیتزر

تا قبل از سی سالگی، باید برنده این جایزه شده باشم.

مدرسه

صبح های زود پاییز و زمستون، منو یاد مدرسه میندازه. از درس و مشق متنفر بودم همیشه. مثل خیلی از بچه های دیگه فقط به لحظه خوردن زنگ تفریح فکر می کردم. یک بار (دوم دبیرستان) معدلم شد یک و خورده ای :)) فقط ورزش قبول شده بودم. به جون خودم راست میگم.

ولی خدایی بچه باهوشی بودم؛ یک سال (سوم راهنمایی) همزمان تو درس های ریاضی، ادبیات و علوم شاگرد اول بودم. بخصوص تو ریاضی و ادبیات رقیبب نداشتم.

اسم معلم ادبیات مون آقای “پایمرد” بود، یادش بخیر. یک بار بعد از اینکه انشا خوندم، منو جلو تخته نگه داشت و به بچه ها گفت: “هرکسی یک استعدادی داره… یکی قشنگ آواز میخونه، یکی ورزشکار خوبی و… ، آقای کورونی هم نویسنده خوبی”. کف دست هام عرق کرده و از شدت خوشحالی داشتم ذوق می کردم. صدای دستی که اون روز همکلاسی هام برام زدند، هنوز تو گوشم… چه کیفی داشت.

ساعت ۶ و خورده ای صبح. خوابم نبرده از دیشب. ۱۰۰ تا فکر دارم ولی خدا راشکر که مدرسه لازم نیست  برم.

پشت پنجره رو به حیاط اتاقم

شیراز، آبان ۸۷

دعوت

سینما بودم، “دعوت”، ابراهیم حاتمی کیا. موضوع جالبی داشت (سقط جنین)، ولی گذشته از موضوع، هیچ جای فیلم چنگی به دلم نزد.

رویای مارتین لوترکینگ فقید

دکتر مارتین لوترکینگ در سخنرانی مشهور “رویایی دارم”:

من رویایی دارم که در آن روزی بر تپه‌های گلگون جورجیا، فرزندگان بردگان پیشین، می‌توانند در کنار برده‌داران پیشین دور یک میز که میز برادری است بنشینند.  

من رویایی دارم که در آن روزی ایالت می سی سی پی که اینک در آتش بی‌عدالتی و سرکوب شعله‌ور است به بهشت آزادی و عدالت تبدیل می‌شود.  

من رویایی دارم که در آن روزی چهار فرزند من، در کشوری خواهند زیست که در آن نه برمبنای رنگ پوستشان که براساس منش و شخصیت شان داوری خواهند شد.

 من امروز رویایی دارم.

 من رویایی دارم که در آن روزی در آن پایین در آلاباما با آن نژادپرستان شریرش، با آن فرماندارش که واژه‌هایی چون آشتی و الغای تبعیض به سختی از زبان او شنیده می‌شود، آری آنجا در آلاباما در یک روز واقعی، پسران و دختران کوچک سیاه می‌توانند دستان کوچک همسالان سفید خود را بگیرند و آنها را همچون دستان خواهران و برادران خود بفشارند.من امروز رویایی دارم.

کت کر کازوی

امشب با افتخار دو پیوند به وبلاگم اضافه می کنم؛ آقای مهدی جامی وبلاگ سیبستان و آقای علی شاکری از وبلاگ-سایت “من و کارم”.

علی که رفیقمون و تکلیف اش روشن. میمونه مهدی جامی. یک موقع فکر نکنید بخاطر طرفداری از آقای جامی که ظاهرا این روزها کمی هم مد شده، لینک وبلاگ ایشون را اضافه کردم؛ نه.

به این خاطر به وبلاگ آقای جامی لینک دادم چون ایشون را همچنان روزنامه نگار بسیار حرفه ای و برجسته ای می بینم. “زمانه” ایشان کار بزرگی بود. گو اینکه ما همیشه این سایت را زیر چشم نگاه می کردیم، اما شخصا باید بگویم که حداقل هفته ای یک بار بهش سر میزدم و هیچ وقت منو ناراضی و عصبانی نمی کرد.

در اصل (همانطور که در ایمیلی به خودش نوشته ام) مهدی جامی توانست بدون حمایت یک بنگاه عظیم رسانه ای مثل بی بی سی یا هر سازمان و رسانه دیگری، رادیو و وب سایتی را راه اندازی کنه به اصول روزنامه نگاری وفادار، و به ادبیات فارسی احترام گذار است.

پرواضح است که منظورم از حمایت، یک حمایت مالی از بنیادی مثل پرس ناو نیست.

 پانوشت: تا یادم نرفته سرکار خانم پانته آ از وبلاگ غربتستان هم در لیست لینک های امشب وبلاگ من قرار می گیرند. همچنان یادم هست که تو یک پست جداگونه درباره وبلاگ ایشون که بسیار زیاد نظرم جلب کرده بنویسم.

پانوشت ۲: شاید حوصله ام نشه درباره وبلاگ های فارسی (وبلاگستان به قول خودشون) بنویسم؛ ولی همینقدر خلاصه بگم یک نمونه ای از کل جامعه ایران. توش همه جور آدم پیدا میشه، آدم حسابی هست، آدم جوات بیشعور ضایع هم هست. روی هم رفته جای نسبتا ت خ م ی. با عرض پوزش از کل وبلاگ نویس های فارسی که خودمم جزوشون هستم در هر صورت.

پانوشت ۳: هرچی زر میزنم تموم نمیشه. فقط می خواستم بگم که کلی چیز هست که میخوام دربارش بنویسم. جالبترین اش افزایش وزن ۲۰ کیلویی ام که داستان جالبی واسه خودش هههههههه.

ونیز و شیراز خواهر خوانده می شوند

ونیزی ها مثل معروفی دارند، “ونیز را ببین، بعد بمیر”. یاسر کورونی هم به شما میگه، شیراز را در شب بارون زمستونش ببین، بعد بمیر.

۲

مسیر پیاده روی امشب: ازخاکشناسی به سمت باغ ارم، باغ ارم به سمت ساحلی (از کوچه ۲۱ سابق) ساحلی، فلکه علم. فلکه علم، خوابگاه و بعد باز ارم و خاکشناسی.

زیر بارونی که واقعا ریز و قشنگ میباره، با چنارهای پاییز زده خیابون ارم در ساعت ۴ بعد از نیمه شب.

پانوشت: یک وبلاگی خوندم به اسم غربتستان که خیلی خوشم اومده ازش. تو پست بعد درباره آشنایی با این وبلاگ و فضای وبلاگ فارسی که بالاخره بعد از چند سال کشفش کردم، خواهم نوشت.

پانوشت ۲: بچه های شیراز تیتر را بخونن و حال کنن. برین بگه یاسر کورونی بد حالا… چقدر بهتون کردیت بدم من.

می مخور با همه کس تا نخورم خون جگر…

دمش گرم محسن نامجو (یا هر کس دیگه ای)  که این کلیپ (سانداسلاید) را ساخته. کم کمش این بود که بالاخره یکی همه حرف های قلمبه تو دلمون را زد. من ذوق هر دوتاشون می کنم.

خب البته خیلی دوست داشتم منم یک کاری بکنم. ولی زری درخواست مصاحبه را رد کرد. در اصلش اجازه مصاحبه نداشت… ولی مهم نیست؛ گزارشی که می خواستم بنویسم، چیزی بیشتر از این کلیپ نبود.

حالا هرکی هرچی میخواد بگه. من ذوق این بچه ها را می کنم؛ برای من ایرانی بودن یعنی همین بچه هایی که می بینید. آدمهایی مثل نامجو، زهرا امیرابراهیمی، گلشیفته و…

اینا دلایل محکمی هستند تا وقتی یک خارجی میپرسه کجایی هستی، بهش بگم ایرانی هستم (و نه پرشیا). وگرنه تاریخ و فرهنگ این مملکت به ت خ م م نیست.  

پانوشت: باید این پست را یک کم تغییرش میدادم، چون برخلاف عنوانی که در این کلپ هست، از قول محسن نامجو تو چند تا سایت نیمه معتبر گفت شده که سازنده کلیپ کسی دیگه است. حالا فرقی هم نمیکنه… مجموعه کار قشنگ.

کوچه

شانسی سر کوچه واستاده بودم که درویش اومد. داشت مثل همیشه یک چیزی را در مدح علی می خوند. همون لباس همیشگی هم تنش بود؛ همون کت و شلوار تیره رنگی که هرچی من یادم درویش تنش (حداقل ۲۰ سال). البته همیشه تمیز.

می گفتم؛ سر کوچه واستاده بودم. نه سرکوچه بزرگ، سر فرعی خودمون. یعنی فرعی سمت چپ از کوچه نهم خیابون خاکشناسی.

حالا اونایی که نمیشناسن، میگن “خاکشناسی” چه اسم عجیبی! در واقع اسم عجیبی هم هست یک کم… ولی همونقدر که برای یک غریب اسمش عجیب، برای یک بچه محل آشناست.

 اینجا خیابونی است که توش بزرگ شدم. خاکشناسی، نیاورون شیراز بود اون وقتا، هنوز هم هست. از این نظر میگم نیاورون که بدونید نوع منطقه اش چجوری بود، وگرنه هیچ محله ای، به محله دیگه ارجهیت نداره و اتفاقا من یکی ترجیح میدادم جنوب شهر بدنیا میومدم. جایی که هنوز هم احساس می کنم روح و فکرم به اون منتطقه تعلق داره، هنوز که هنوز.

اسم بقالی خیابون مون، “شرزه” بود. بهش می گفتم آقای شرزه. کاسب دندونگردی بود، ولی همه دوستش داشتن یک جورایی. یعنی بقال محله بود دیگه. همین یک بقالی هم بود! تو سالهای جنگ، ازش نوشابه می خریدیم پنج زار. یخمک هم همینقدر بود، از اون یخمک قدیمی ها که دیگه جایی گیر نمیاد. اوتوکشی حاجی هم همیشه بود، درست جلو باشگاه شرکت نفت. چقدر لباس های منو گم کرد این آدم ! حالا بچش اومده جاش. بچش هم خنگ مثل خودش. ولی خدایی لباس های منو همیشه بدون نوبت آماده میکنن.

می گفتم، سری فرعی کوچه ۹، درست کنار دیوار کوتاه حیاط خانم احمدی اینا ایستاده بودم که درویش اومد. چشم هاش ضعیف، خیلی ضعیف. منو ندید. داشت در مدح علی یک چیزی میخوند. از همون جا گفتم نفست حق درویش! مثل همیشه گفت: “مولات حق پسرم”.

همین جور که داشتم نگاش می کردم، پسر همسایه که حالا خیلی سال ازدواج کرده و خونشون از اینجا رفته، داشت از کوچه می رفت بیرون. تا درویش و دید ایستاد و سهمیه درویش داد و رفت.

 بعد یک پسر کوچولو بدو بدو اومد. پونصد تومن دستش بود، داد به درویش و دویید سمت مامانش. مامانش همبازی بچگی های من بود. یک دختر گرد و تپل و خوشکل مهربون بود که همیشه تو اذیت های ما شریک بود. حالا خودش صاحب یک پسر. اونم یادش نرفته بود که سهمی درویش بده. در خونه حاج کمال اینا هم باز شد، و علی رضاشون، اومد دم در و سهم درویش گذاشت تو جیبش.اگر بعد این حرف ها فک کرده باشید دوریش گداست، اشتباه کردید. این آدم عضوی از خونواده ماست. عضوی از خونواده ما که سال هاست داریم کنار هم زندگی می کنم. همه اهل محل.  درویش مدح علی را میگه و ما حال می کنیم.خیلی شب ها روی تراس اتاق هانی اینا، نشستیم و همینجوری که آبجو می خوردیم، یهو صدای درویش می رسید به گوشمون؛ و چه حالی می کردیم. هنوز سر همون فرعی سمت چپ کوچه نهم ایستاده بودم. دیدن این صحنه برام خیلی قشنگ بود. اینقدر قشنگ که حیفم اومد با گرفتن عکس خرابش کنم.آخرین نفر دختر همسایه ته کوچه مون بود که مسیرش و کج کرد و اومد سهمی درویش داد.

رفتم جلو. سهم درویش پیش من دوهزار تومن. همیشه. درویش دعا کرد. گفت کمرم درد میکنه. از خونه براش استومینوفن (استامینوفن) کدئین آوردم.  وقتی داشت می رفت “علی ای همای رحمت” خوند. بیست سال حالا که اینو واسه من میخونه.